غربت؟!

بر خلاف آنهایی که معتقدند"غربت" یعنی دوری از وطن؛ من اصلا این نگاه را ندارم.معتقدم ما می توانیم در وطن خود هم غریب باشیم؛غریب تر از هر غریبه ای. و می توانیم در یک کشور خارجی باشیم و احساس دلتنگی و غربت نکنیم، مگر از ندیدن عزیزان و وابستگان خود.
متقابلا نوع نگاهی که به ما می شود هم همین احساس را در آدم تقویت می کند. وقتی در وطن به تو به عنوان یک غریبه نگاه می شود،آزار می بینی؛ نه فقط از کانالهای قدرت ،بلکه از هموطنانی مثل خودت و آرزو می کنی در جزیره ای دورافتاده باشی ...
برعکس وقتی در مملکتی دیگر،احساس انسان بودن و ارزش داشتن می کنی؛ احساس نمی کنی که برای هر کوچکترین کاری باید از هفت خوان رستم عبور کنی؛ احساس نمی کنی که باید پاسخگوی عقده های فروخفته دیگران باشی؛ وقتی با آدمهایی مثل پیرمرد 86 ساله هندی روز یکشنبه مواجه می شوی، اصلا نگاهت به غربت دگرگون می شود.نگاهت به وطن هم عوض می شود؛ احساس جهان وطنی می کنی.دنیایت بزرگ می شود؛ظرفیتت افزایش می یابد؛و چیزهایی که قبلا بظاهر مهم می آمد،کم اهمیت می شود.
یک اعتقاد دیگر هم دارم ؛به نظرم غربت یا دلتنگی گاهی هم از درون انسانها نشات می گیرد نه از بیرون. اگر فرصتی بود در این مورد بیشتر می نویسم.

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (10)