از باستانشناسی تا ...

هنوز مدرسه نمی‌رفتم، ‌دوست داشتم باستان شناس بشوم. دیده بودم که چگونه جهان‌گردان در تخت جمشید با تلاش بسیار،‌ با کتاب‌هایی که در دست داشتند، با جابه‌جا کردن عینک‌ها، با زیر و بالا کردن سنگ‌ها ... می‌خواستند راز سنگ‌ها را بدانند. تصور اینکه می‌شود خاک و سنگ‌ها را به کناری زد، مرا به وجد می‌آورد؛ نفس کندن زمین و یافتن اشیای شگفت‌انگیز، ‌روح جستجوگر کودکانه‌ام را راضی می‌کرد. شب‌ها و روزها انسان‌های قدیمی را تصور می‌کردم و آن‌ها را همانگونه که می‌خواستم، ‌می‌ساختم و بعد در همان خاطرات کودکی،‌ کوه‌ها و دره‌ها را طی می‌کردم و شیء پشت شیء از دل خاک بیرون می‌کشیدم و ... دو سه سالی با این خاطرات شیرین گذشت.
کلاس دوم دبستان بودم؛ روزی بازرس اداره برای سرکشی به مدرسه‌مان آمد. از بچه‌ها و آینده‌شان سئوال می‌کرد. نوبت به من که رسید؛ ‌وقتی از آرزوهایم می‌گفتم، ناگهان ناظم دبستان به میان سخنانم پرید و گفت: بچه تنبل‌ها به رشته‌های علوم انسانی می‌روند! ... از آن روز به بعد برای آن‌که ثابت کنم که بچه‌ی تنبلی نیستم، ‌باستان شناسی را کنار گذاشتم! و از آن به بعد هر وقت از من پرسیده می‌شد "وقتی بزرگ شدی، ‌می‌خواهی چه کاره شوی؟‌" می‌گفتم:‌ "جراح". می‌پرسیدند: جراح چی؟ می‌گفتم: جراح مغز یا قلب. همان کنجکاوی و روح ناآرام کودکانه‌ام، بر ذهنم پنجه انداخته بود که بدانم درون قلب یا مغز انسان چه می‌گذرد؟ از آن روز به بعد باز کردن جمجمه یا سینه‌ی یک انسان برای پی بردن به دنیای شگفت مغز یا قلب آدم‌ها و کشف مکانیسم پیچیده‌ی آن‌ها، به مراتب برایم شیرین‌تر از کشف کاسه‌ی بشقاب‌های گلین قدیمی از زیر لایه‌های سنگ و خاک بود. فاصله‌ی آن روزها تا این روزها، ‌همچون فاصله‌ی آرمان تا واقعیت، پرفراز و نشیب، ‌پردغدغه و پرخروش بوده است. امروز بعد از گذشت سال‌ها نه باستان شناسم و نه جراح قلب یا مغز! ...
کتاب مصر از زاویه ای دیگر(ص 11-12)