یادی از یک دوست در لیله الرغایب


دوست بودن به زبان نیست. دوستی را باید تجربه کرد. آزمود و در وقت و بی وقت سنجید. نه فقط در سختی ها، که حتی در شادی ها و خوشی ها.دوستانی هستند که در وقت سختی نایابند، و دوستانی حتی به وقت شادیها!

همه ما در طول زندگی خود دوستان و دوستی های متفاوتی را تجربه کرده و می کنیم. دوستان مان را می سنجیم. به دوستان و دوستی هایمان نمره می دهیم. به دایره دوستان مان اضافه یا کم می کنیم. گاهی از سخنان و حرکات دوستانی که دوست می پنداشتیم مکدر می شویم. گاهی با دیگرانی که هیچ گاه دوستی نداشتیم، قرابت و دوستی بیشتری احساس می کنیم تا دوستان قدیمی که طور دیگر می پنداشتیم.

گاهی حس می کنیم در خیل این همه دوست پیدا و پنهان، دوست واقعی، دوستی که دوست باشد، به چه تعداد اندک است... این احساس را اگر در غربت و دور از علقه های همیشگی و حلقه آشنایان قدیمی باشیم بیشتر و بهتر حس می کنیم. گویی حسگر (سنسور) های وجودمان حساس تر می شوند. دوستان واقعی و یا کمتر واقعی را بهتر محک می زنی.

این را نوشتم که یادی از یک دوست کنم. دوستی که دوستیش ارزشمند است و دوستی ما بر حسب تصادف بود و سالهاست از آن تصادف شیرین می گذرد. سوای دوستان دوستی که این چند سال در ورای مرزها پیدا کرده ام، در میان همه دوستان سالهای دور و نزدیک قدیمی، دوستی دارم که می دانم به رغم همه اختلاف نظرهای اعتقادی و بعضا سیاسی بین ما، دوستی است که باصفاست و دوستی اش زلال و بی ریاست. بی آلایش و دوست داشتنی.

۶ سال پیش در لیله الرغایب (مصادف با همچو شبی) نخستین شب جمعه ماه رجب مرا به امام زاده قاسم در بلندیهای شمال تهران برد. و چه شبی بود آن شب که دوستی ما مهر تاییدی چندین و چند باره خورد. خنکای شب، سکوت و خلوتی نسبی امامزاده در قیاس با مکان های مشابه در همچو شبی. و خاطراتی از دوستی ناب که با این شب گره خورده..

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (2)