یادی از یک دوست

امروز یکی از روزهای به یادماندنی بود. گاهی برخی ایام و برخی سفرها و برخی دیدارها مثل یک جرقه در ذهن شعله می کشد و تا سالهای سال با تو می ماند. بدون تردید امروز یکی از آن ایام بود.
پیرو پست فیس بوکی دوست عزیز دکتر رضا بهشتی معز در مورد دکتر تجویدی، احساس کردم که گویا سفر کوتاه ما به پاریس که دقیقا با همین پست در هتل شروع شد، باید با دیداری با این دوست قدیمی همراه شود. او را نزدیک به دو دهه قبل در پاریس ملاقات کرده بودیم. در لوور ما را همراهی کرده بود و برای هر اثر هنری توضیحات گرانبهایی داده بود و هرجا لازم دیده بود تصویری به یادگار در کمال تواضع و خشوع گرفته بود و من همچنان مست توضیحات او بودم .
زمانی که پست پریروز را خواندم ، فکر کردم این سفر بدون دیدار از خانه سالمندان و دیدار با این دوست هنرمند و ارزشمند ناقص است.
امروز به یکی از خانه های سالمندان در غرب پاریس رفتیم. اولین باری بود که به چنین مکانی می رفتم. هنگام ناهار رسیدیم. پنحاه، شصت زن و مرد کهن سال در حال خوردن ناهار بودند و با دیدن ما همه چشمانشان به سمت ما چرخید. در جشمان همگی انتظار موج می زد. انتظار دیدن عزیزی، دوستی ، آشنایی حتی غریبه ای...
صحنه تکان دهنده ای بود. ما با چشمانمان به دنبال دکتر تجویدی می گشتیم و نیافتیم... ما را به اتاق دکتر راهنمایی کردند. بعد از دقایقی دکتر آمد. رنجور و شکسته... گذران عمر چه ها که با انسان نمی کند. ما را بیاد آورد. به سختی سخن می گفت و ما بدشواری متوجه کلمات... در میز کنار تخت دو قران کوچک و بزرگ و فرهنگ لغات و یک ساعت کوچک بود. و در میز روبرو عکسی از دکتر و همسرش و عکسهایی از دو کودک، لابد نوه ها...

دقایقی به تراس رفت و سهمیه سیگار روزانه اش را کشید و شادمان برگشت. چند لیوان آب خورد و بعد از دقایقی بر تخت آرمید. گفتم انشااله دفعه دیگر که به ملاقاتش می آییم احوالش به از این باشد.
خداحافظی کردیم و با ذهنی درگیر تقلای زندگی و عمر در سکوت از خانه سالمندان خارج شدیم.

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (2)