پیرمرد آمد!

وقتی هر روز در ساعت مشخصی به پیاده روی می روی، بتدریج با راه و روندگان راه احساس همدلی و دوستی می کنی. با برخی بیشتر با بعضی کمتر و این کم و زیادی دوستی ها دست خودت نیست. حتی اگر این دوستی اتفاقی به سلام و علیکی هم نیانجامد که معمولا این اتفاق می افتد، فردا که مسیر را دوباره و چندباره طی می کنی در همان نقطه های مشخص که انتظار دیدن روندگان مسیر هرروزه را چه از طرف مقابل یا از کنار خود را می کشی، اگر یک روز، یک ماه یا یک سال هم مسیر خود را که هر روز او را می دیدی، نبینی دلت به هزار و یک جا می رود که مبادا خدای ناکرده اتفاقی برایش افتاده است و با همراه خود در همان نقطه که هر روز می رسی این دغدغه و نگرانی را تکرار می کنی. و ما یک سال و اندی بود که یکی از روندگان پیاده رویهای روزانه مان را گم کرده بودیم.

دیروز بالاخره پیرمرد پاکستانی که همواره با پیراهن و شلوار سفیدش هم مسیر ما بود، و مدت زیادی می شد که غایب مسیر روزانه بود، بعد از یک سال باز هم به پیاده روی همه روزه اش آمد. وقتی صدای همسرم را از بیرون در خانه شنیدم که مرا صدا می کرد که سریع بیایم، نمی دانید بعد از گذشت یک سال و اندی چقدر از دیدن پیرمرد که عصازنان آرام آرام از جلو خانه ما رد می شد، خوشحال شدم. خوشحال شدم که هنوز هست و این یک سال با نیامدنش چقدر ما را نگران کرده بود. کم مانده بود بروم بگویم این همه وقت کجا بودی؟
این را گفتم که بگویم انسان چه راحت می تواند از ته دل خوشحال شود. خوشحالی هایی که بسیاری از خود دریغ می کنند.

جمیله کدیور | لینک ثابت