مامان بزرگ هم رفت

مامان بزرگ هم پر کشید و رفت.
محور و اساس همه خانواده از کوچک و بزرگ بود. عیدها همه اولین جایی که میرفتیم خونه مامان بزرگ بود و این سالها هم که دور شدیم، اولین کسی که به هر مناسبتی زنگ میزدیم مامان بزرگ بود.
این آخریها هروقت زنگ میزدم با دلتنگی میگفت نمی یای منو ببینی؟ و من ابراز امیدواری میکردم که اوضاع بهتر میشه و حتما برای دست بوسی میرم.
آخرین بار با صدایی ضعیف گفت من میمیرم و تو را نمی بینم و راست میگفت.
این آخریها هربار زنگ میزدم بغضم سخت میگرفت و چه سخت بود صحبت کردن با بغض فرو خورده.
چه انسان بزرگی بود مامان بزرگ و اگر مجالی بود قصه هایی که شاید فقط توی فیلم ها میشه دید یا توی قصه ها خوند، از این مادر و همسر نمونه برایتان خواهم گفت.
خدا رحمتش کند

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (1)