من هم يك فلسطيني ام

داشتم اخبار غزه را از تلویزیون نگاه می کردم. اجساد کودکان در آغوش خانواده ها...چهره های آرام کودکان که انگار به خواب رفته اند.صدای فریاد مادران غزه و آیه ای که این روزها و شب ها بارها از زبان آنان شنیده ایم:" حسبنا الله و نعم الوکیل... " گویی آیه بار دیگر در سرزمین وحی نازل شده است...
لحظه ای با خودم گفتم: اگر من جای این مادران فلسطینی بودم؟
دیدم دخترم با چشمان لبالب اشک می گوید: نه!نمی توانم. دیگرنمی خواهم ببینم....
تصویر های قساوت و خشونتی که پخش می شد، از تحمل و ظرفیت او بیشتر بود. از تحمل همه ما خارج است.هربار این صحنه ها پخش می شود ، به بهانه ای چشم ها دیگر تصاویر را دنبال نمی کند. پرده اشک است یاا نباشت غم؟ نمی دانم. نمی توانم به دخترم بگویم ببین آن مادران چه حالی دارند وقتی جگرگوشه هایشان در برابر چشم آنها ، یا در آغوششان جان می دهند؟ پدری که درباره از دست دادن چند پسرش می گوید.پسری که برادران کوچکتر و بزرگتر از خودش در مقابل چشمانش جان داده اند. دختری که ساعتها در مقابل پیکره خونین و بی جان مادر و خواهرش زیر آوار تنها مانده؟کودک 2-3 ساله ای که می لرزد و می گرید و باز هم می لرزد.پنج دختر خانواده حمدان در حال خواب بودند که بمب بر سرشان افتاده و همگی کشته شده اند. جنازه های پسران خانواده ای دیگر در مقابل چشم پدری که دیگرحرفی برای زدن ندارد، ردیف به آرامی خوابیده اند؛ خوابی آرام و ابدی...انگار رنج وقتی که از حد معمول خود می گذرد برای همه طبیعی و قابل تحمل می شود. چه برای آنکه بر او وارد می شود وآنرا با تمام وجود لمس می کند و چه برای آنکه آنرا با فاصله می بیند و اخبارش را می شنود. اگر اینگونه نبود که نمی بایست 23 روز بگدرد و همچنان در بر همان پاشنه بچرخد ...
همیشه در دعا ها می خواندیم و می خوانیم که: ای کاش با شما بودیم...
ولی اکنون به چشم خود می بینم که در غزه با مادران فلسطینی بودن تاب و ایمانی می خواهد از جنس ایمان آنان؛ شکیبایی ای به شکوه صبر آنان.
هیچ نسبتی نزدیکتر از نسبت مادر و قرزند نیست. با هم زندگی کرده اند.با هم نفس کشیده اند. جان آن ها در هم آمیخته است و اینک یکی بدون دیگری.می دانم چه سخت است...
خواهرم!رنج هایت را می شناسم.تو را تقدیس می کنم...
بگذار بگویم من هم یک فلسطینی ام...
(اعتماد ملي)

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (15)