گل مریم

از جلسه دفاع خارج شدم.مثل همیشه با عجله برای مقصد بعدی به سمت پله ها در حرکت بودم. به سمت چپ نگاه کردم. چشمم به اتاقک کوچک آبدارچی افتاد .پیر زن هر روز صبح و در طول روز وقت و بی وقت با لبخند و البته دلی پر درد از رسم روزگار و صاحبان آن ، می پرسید" چای میل دارید خانم دکتر"؟ و من با تشکر: "فقط یک لیوان آب." و این گفتگویی بود که همیشه بین ما جریان داشت.
شاخه گل مریمی که دانشجویم بعد از دفاع به من داده بود، در دستانم بود.یکی دو قدم از پله پایین رفتم. برگشتم . به سمت آبدارخانه رفتم، گل مریم را به پیرزن دادم و گفتم تو این همه زحمت می کشی. این گل برای شما.
چشمان پیرزن درخشید.انگار اولین باری بود که یک استاد، گلی به او می داد. در آغوشش گرفتم و صورتش را بوسیدم.
احساس کردم صورتم خیس شد...اشک من بود یا پیرزن؟نفهمیدم.
در راه به فکر سالهای 59-60 افتادم.تازه به تهران آمده بودیم.نه قوم و خویشی و نه سرگرمی به جز مدرسه و درس.گاهی برای تنوع می رفتیم خیابان انقلاب و کتابفروشی های جلو دانشگاه آن.بعدش هم با تتمه پولمان شامی می خوردیم و به خانه می رفتیم.شب سرد زمستانی بود.کنار خیابان پیرمرد ی در خود چمیده و خمیده بود.جلوش چند دسته گل پلاسیده مریم بود. بدون توجه از جلوش رد شدیم.چند قدم رفتیم...برگشتم.گفتم "همه گلهات را می خوام.چنده قیمتش"؟
پیرمرد با ناباوری گفت "هر چی دادی، جوون.خدا برکت به مالت بده". همه پولی که در جیب داشتم را به پیرمرد دادم.گلها را بوییدم. به رغم پلاسیدگی که معلوم بود گل فروشی آن را دیگر مناسب فروش ندیده بود، بوی بهشت می داد.گلها را بوییدم.چشمانم خیس اشک شد.نمی دانم چرا از انسان بودنم خجالت کشیدم....
از دانشگاه زدم بیرون.رفتم تجریش. در غوغای آدمها گم شدم.تنه می خوردم .ولی احساس غریبی مرا با یک شاخه گل مریم به سه دهه قبل پرتاب کرده بود. از جلو در عطاری رد شدم.پشت شیشه انواع پیاز گل بود.پیاز گل مریم...
باز هم تنه خوردم. یکی گفت "خانم کجایی؟"
احساس کردم ما از کنار هم رد می شویم، ولی چقدر از هم غریبه ایم.

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (18)