همین جوری

صحنه اول: دیشب با زهرا که صحبت می کردم گفت "مامان چند بار بهت گفتم نمازت را بخون، روزه هات را بگیر، حجابت را درست کن..."
صحنه دوم: محمد امروز زنگ زد . گفت نامه مربوط به رد صلاحیتت را آوردن خونه. یه استناد همون دو بند 1 و 3 دوباره رد صلاحیت شدی.
صحنه سوم: علی که گوشش مثل ابن سینا چنان تیزه که از طرطوس صدای قوقولی قو قو ی خروس های قبرس را می شنید ، از طبقه بالا فریاد زد "ای ضد ولایت فقیه، راستش را بگو که چه کار کردی که رد صلاحیت شدی؟"
صحنه چهارم:صهبا که داشت کارتون می دید، انگار یک بحث جالب شنیده، زود از توی اتاق اومد بیرون و پرسید "مامان ، ضد ولایت فقیه یعنی چی"؟
صحنه پنجم: بابای بچه ها گفت"حلوای تن تنانی تا نچشی ندانی"
صحنه ششم: صهبا گفت "مامان من حلوا می خوام..."

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (11)