میان خنده می گرید...

مرگ چه بی رحمانه طعمه های خود را شکار می کند و زندگی چه با گذشت، به مرگ می بازد؟مرگ را چه شده که چنین بی محابا زندگان را در آستانه شکفتگی عمر و پختگی جان ،هدف می گیرد و تسلیم خود می کند؟نکند زندگان نیز به زندگی کردن در این عالم چندان اشتیاقی نشان نمی دهند؟ که زنده ماندن نه به نفس کشیدن ظاهری است که به "نفس کشیدن" روح و جان است!

دیگر نکته ای که در سخن سهام بورقانی است، ذهنم را رها نمی کند. در برابر بی تابی مادرش در سوگ احمد بورقانی؛ سهام به مادرش گفته است:" به خدا پدرم راحت شد..."

راستی برای یک جوان چه اتفاقی می افتد که در گذشت پدر را که تلخ ترین حادثه برای یک خانواده است ، به منزله راحتی او می داند؟

احمد بورقاتی از جمله انسان های استثنایی بود که می خواست با حقیقت زندگی کند ، برای مصلحت ارزشی قائل نبود و صداقت متاعش بود. افرادی چون بورقانی خود را در جامعه ای می بینند که فضای زندگی و تنفس برای آنان روز به روز و لحظه به لحظه تنگ تر و بسته تر می شود؛ سکوت می کنند واز درون می سوزند؛ لبخند می زنند و میان خنده می گریند...

بورقانی در همه عمر کوتاهش نگذاشت حقیقت را قربانی حفظ وضع موجود کند.وقتی دید نمی گذارند و نمی تواند از حقیقت در عرصه حکومت دفاع کند، به عرصه عمومی بازگشت، مقاله نوشت و شاهد زمانه خویش شد.

هر دم برای او جرعه ای از درد بود؛او مشتاق مرگ بود و مرگ آرامش و آزادی او...

وگرنه چرا سهام گفت که احمد راحت شد؟
روحش شاد

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (10)