چه مبارک سحری بود...

نمی دانم داشتیم کجا می رفتیم.ولی مسیر جاده ها را خوب یادم مانده.مثل چاده چالوس پیچ در پیچ بود و به سمت ابرها در حرکت بودیم.انگار قرار است به قله ی کوه برسیم.
گفته بودند اقیانوسی در آنجاست و ما هم به قصد دیدن اقیانوس در فراز قله کوه عازم این سفر شده بودیم.نزدیکی قله کوه نوری عجیب شفاف چشمانم را خیره کرد.بی اختیار رو به همسرم کردم و گفتم تا به حال اقیانوس نور دیده بودی؟
این اولین جمله ای بود که از ابتدای این سفر عجیب بین ما رد و بدل شده بود.غرق در این پدیده حیرت انگیز بودم که ناگهان از بلندای کوه صدای موسیقی زیبایی به گوشم خورد.این موسیقی را تا پیش از این در هیج کجا نشنیده بودم.انگار کوه می خواند و عجیب خوش می خواند.موسیقی کوه در متن اقیانوس نور ،بازی نور و صدا. حتی به ذهنم هم نمی رسید که میهمان چنین مهمانی پرشکوهی باشیم.
به سفر خود ادامه دادیم.قرار ما دیدن اقیانوس بر فراز قله بود.به انتهای سفر رسیده بودیم.نمی دانم شاید هم تازه در ابتدای راه بودیم. در بلندای کوه که از پایین نوک تیز به نظر می رسید و از بالا به پهنای تمام آفرینش، تا چشم کار می کرد آب بود و آب . تصمیم گرفتیم به مسیر خود ادامه دهیم. اولین ورودی امکان اینکه با اتومبیل خود وارد شویم نبود.دومین ورود ی که حالتی شیب مانند داشت را رد کردیم و وارد اقیانوس شدیم.
مست مست بودم.سالها قبل نیز یک بار دیگر این مستی را با تمام وجود جشیده بودم.وقتی که سوار بر اسبی سفید بر روی امواج پر خروش دریا با شتاب می تاختم.ولی این بار نور و آب و بلندای کوه و صدای حیرت انگیز موسیقی در هم تنیده بود.ساعت 4 صبح بود.با ورود به متن اقیانوس از خواب بیدار شدم.سحر 27 ماه رمضان بود . ویک رمضان دیگر به انتهای خود نزدیک می شد و ما تشنه دل و تشنه لب همچنان در انتظاررسیدنیم.
آنچنان مست بودم که دریغ دیدم شما را در این مستی شریک ندانم.

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (10)