یک غروب خاکستری پاییزی

شده تا حالا دلتنگ باشید.غروب یک عصر خاکستری پاییزی باشد.به فکر تکه تکه های قلب تان باشید که هر کدام در گوشه ای از پنج قاره ی جهان آنها را جا گذاشته اید و سعی کنید با یک خروار کار خودتان را مشغول کنید که دلتنگی شما را مقهور نکند و ضربان تکه های این قلب پر تپش را احساس نکنید.و بعد در همین حال، نه از دلتنگی های روزانه ی خودتان ، که از دلتنگی های یک دوست ،دلتنگ شوید؟ با یک تلفن یا یک ایمیل یا یک دیدار سرپایی ، ببینید چه غوغایی در درون شکسته اش داشته و چه با غرور بر این غوغا سرپوش گذاشته و شما که شاید بظاهر در حلقه دوستان نزدیک او نبوده اید، ناگهان از سرریز احساسات و عواطفش باخبر شوید.
در چنین حالتی اگر شما جای من بودید چه می کردید؟ چه توصیه ای به این دوست دلتنگ داشتید؟خنده یا گریه؟بی خیالی نسبت به امورات یا سخت گیری و جدی گرفتن بیشتر؟یک لیوان آب خنک با یک موسیقی آرام یا یک کپ قهوه حسابی و یک فیلم جذاب و دلنشین؟و یا سفر به دور دست ها،آنجا که همنشین طبیعت بی آزار در حاشیه یک رودخانه یا در دامنه ی یک کوه شود؟
من به او گفتم هر چند گریه قشنگ است و دوای دل های تنگ است ، ولی باید خندید.گفتم این دنیا ارزش افسوس و غصه خوردن را هم ندارد.پس بخند،هر چند که می دانم بسیار دلتنگی...

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (5)