غربت انقلاب

ما نوجوانان ديروز و يدر و مادرهای امروز، حتما بارها در معرض اين سوال فرزندان خود قرار گرفته‌ايم که چرا انقلاب کرديد؟ و ما نيز به تناسب گفته‌ايم: انقلاب کرديم که مستقل باشيم؛ انقلاب کرديم که آزاد باشيم؛ انقلاب کرديم که نظامی مبتی بر رای مردم داشته باشيم؛ انقلاب کرديم تا باورهای دينی‌مان محترم شمرده شود و ...
و آنگاه که سوال بعدی را می‌شنويم که آيا اين همان چیزی است که می‌خواستيد؛ فقط به دور دست‌ها خيره می‌شويم و همين سوال را بارها با خود زمزمه می‌کنيم ...
گاهی در اين آشفته بازار بر غوغای دعواهای طرفداران جمهوريت و اسلاميت؛ ليبرال‌ها و اصولگراها؛ سنتی‌ها و متجددين؛ محافظه‌کاران و اصلاح‌طلبان؛ جمکرانی‌ها و غير جمکرانی‌ها؛ مصباحی‌ها و سروشی‌ها، انقلاب بزرگ سال ۵۷ را می‌بينم که چه غريبانه در غربت خود سر در گريبان فرو برده است.
شايد بتوان گفت مشکل از اين‌جا شروع شد که مردم ما با شعار آزادی استقلال جمهوری اسلامی و با نگاه به قران و نهج‌البلاغه انقلاب کردند. اما سال‌ها که گذشت ديدند به جای جمهوری با حکومت و قدرت رويارويند و نيز رساله جای قرآن را گرفته است. انقلابی که مشخصه‌اش محبت بود و در لوله‌ی تفنگ ارتشی‌ها شاخه گل قرار می‌داد، کينه‌توزی در عمق استخوانش راه يافت ...

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (6)