آخرین روز تابستان

آخرین روز تابستان است.
هرچند در لندن مدتهاست هوا پاییزی شده است. برگ زرد و نارنجی و قرمز درختان به خیابان ها ابهت و شکوه خاصی بخشیده.
کف زمین برگ ها را به عادت کودکی له می کنم و از صدای خش خش آن به اولین روز مدرسه پرتاب می شوم
مدرسه مهرآیین شیراز، خانم گجراتی معلم کلاس اول که سالهاست مرحوم شده است و من که کوچکترین شاگرد کلاس اول بودم.
ردیف چهارم، نیمکت های سه نفره و من در میانه نیمکت و آرزوهای رنگارنگ کودکی که می خواست جراح قلب یا مغز شود
فردا روزی بود که من هم به مدرسه می روم. بر نیمکت می نشینم و...
برگ دیگری را زیر پا له می کنم. صدایش را دوست دارم. هر برگ مثل یک کلیک، مثل یک لایک، مثل یک لینک مرا با خاطره ای ربط می دهد
یکبار دیگر زندگی را دوره می کنم
پاییز حلقه وصل من و طبیعت است...


جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (0)

من و شانزده شهریور

از اولین فاز مهاجرتم از فسا به شیراز در یک سالگی که بگذرم، شانزده شهریور ۵۹ دومین مرحله زندگیم با سفر از شیراز به تهران آغاز شد. شروعی جدید، زندگی جدید، مدرسه جدید، مناسبات جدید و خانه جدید که دو هفته بعد با حمله عراق به فرودگاه تهران که فاصله نه چندان دوری از منزل داشت، برای من دنیای جدیدی را به ارمغان آورد. در این مرحله یاد گرفتم که خودم را با شرایط سخت پیش رو تطبیق دهم.
مرور آن روزها در این روزها که در سومین مرحله مهاجرت هستم، ترکیبی از تلخی ها و شیرینی هاست.
سخت ترین بخش شروع این مهاجرت، تغییر مکان تحصیل از یکی از بهترین مدارس کشور(دبیرستان دانشگاه شیراز) به مدرسه ای بسیارمعمولی در تهران بود. مدرسه ای که یکی دو ماه اول معلم ریاضی و شیمی نداشت! معلم زیست شناسی هفته ای یک بار. وقتی هم معلم ریاضی آمد با ادبیاتی خاص که بسیاری از عبارات در مدرسه ای دخترانه برایم تازگی داشت... و هم کلاسی هایی که هر کدام با هم کلاسی های سابق دنیایی متفاوت بودند. این مدرسه مرا با واقعیات و آدمهای دنیای پیرامونم بیش از پیش آشنا ساخت. مدرسه ای که برخلاف مدرسه قبلی درس برای دانش آموزان اصل نبود. هرکدام دنیای پنهانی با خود داشتند و مدرسه مکانی برای تبادل تجربیات رنگارنگ آنها بود.
شانزده شهریور برای من شروع تجربه های جدید در متن جامعه و سیاست است.

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (3)

یادی از یک دوست

امروز یکی از روزهای به یادماندنی بود. گاهی برخی ایام و برخی سفرها و برخی دیدارها مثل یک جرقه در ذهن شعله می کشد و تا سالهای سال با تو می ماند. بدون تردید امروز یکی از آن ایام بود.
پیرو پست فیس بوکی دوست عزیز دکتر رضا بهشتی معز در مورد دکتر تجویدی، احساس کردم که گویا سفر کوتاه ما به پاریس که دقیقا با همین پست در هتل شروع شد، باید با دیداری با این دوست قدیمی همراه شود. او را نزدیک به دو دهه قبل در پاریس ملاقات کرده بودیم. در لوور ما را همراهی کرده بود و برای هر اثر هنری توضیحات گرانبهایی داده بود و هرجا لازم دیده بود تصویری به یادگار در کمال تواضع و خشوع گرفته بود و من همچنان مست توضیحات او بودم .
زمانی که پست پریروز را خواندم ، فکر کردم این سفر بدون دیدار از خانه سالمندان و دیدار با این دوست هنرمند و ارزشمند ناقص است.
امروز به یکی از خانه های سالمندان در غرب پاریس رفتیم. اولین باری بود که به چنین مکانی می رفتم. هنگام ناهار رسیدیم. پنحاه، شصت زن و مرد کهن سال در حال خوردن ناهار بودند و با دیدن ما همه چشمانشان به سمت ما چرخید. در جشمان همگی انتظار موج می زد. انتظار دیدن عزیزی، دوستی ، آشنایی حتی غریبه ای...
صحنه تکان دهنده ای بود. ما با چشمانمان به دنبال دکتر تجویدی می گشتیم و نیافتیم... ما را به اتاق دکتر راهنمایی کردند. بعد از دقایقی دکتر آمد. رنجور و شکسته... گذران عمر چه ها که با انسان نمی کند. ما را بیاد آورد. به سختی سخن می گفت و ما بدشواری متوجه کلمات... در میز کنار تخت دو قران کوچک و بزرگ و فرهنگ لغات و یک ساعت کوچک بود. و در میز روبرو عکسی از دکتر و همسرش و عکسهایی از دو کودک، لابد نوه ها...

دقایقی به تراس رفت و سهمیه سیگار روزانه اش را کشید و شادمان برگشت. چند لیوان آب خورد و بعد از دقایقی بر تخت آرمید. گفتم انشااله دفعه دیگر که به ملاقاتش می آییم احوالش به از این باشد.
خداحافظی کردیم و با ذهنی درگیر تقلای زندگی و عمر در سکوت از خانه سالمندان خارج شدیم.

جمیله کدیور | لینک ثابت | نظر (2)